بغضی آشنا در گلویم می‌نشیند، 

و صدایی آشنا تر در گوشم می‌پیچد و شعری را می‌خواند.

چشم هایم تر میشود و 

قلبی که سنگین از تنهایی است به درد می‌آید.

لبهایم لبخندی می‌زنند، لبخندی که فقط من میدانم تنصعی بودنش را.

از جایم بلند میشوم و به غار تنهایی‌ام پناه می‌برم.

تختم را عاشقم، تنها کسی که شاهد رویا پردازی های شبانه‌ام است.

باز هم تنهایی.

و باز هم قسم هایی که خودم هم میدانم دروغین بودنشان را!

خودم را می‌شناسم که نمی‌توانم عمل کنم.




قول میدم هیچوقت حرف نزنم!

ایندفعه دیگه واقعیه:) 

قسم میخورم حرف نزنمممممم^__^


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

با کریمان کارها دشوار نیست زندگی رویایی سئو سایت عکس نوشته - عکس پروفایل - عکس جدید . عکس اسم رشته مترجمی هیأت بازسازی ساختمان دل آرام internationalservice بلاگ